|
*دلواپسی های باران* روزهایی که خدا سرنوشتم را به آن گره زده است(خاطرات یک پرستار)
| ||
[ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 ] [ 0:27 ] [ فرشته مهربون ]
باغ لاله گچسر ، امازاده ، برغون ، نمک آبرود ، ورده ، توچال ، شهرستانک،گلابگیری کاشان [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 12:17 ] [ فرشته مهربون ]
خورشید در حریری گرم از نور می درخشد و نسیم صبحگاهی خواب باقی مانده از شب را از روی چشمان خسته و بی رمقم می رباید.آسمان آبی تر از دیروز و درخشان تر از فروردین خود نمایی می کند.رنگ سبز بوته های شمشاد زیر پنجره اتاق استراحت پرسنل اورزانس افسردگی های رخوتگونم را می دزدد و لبخندی با رضایت روی لبهایم می نشیند.هر چند سه ساعت زود تمام شده است وباید برگردم داخل بخش ،اما بهار با این همه حس زیبایی اش زندگی را در وجودم به گردش در می آورد.با خودم فکر می کنم چه با ذوق بوده اند آن اجداد گرامی که نام این ماه را اردیبهشت نهاده اند که واقعا بهشت گون است و بهشت فام. زمین. دیشب شیفت بودم.بعد از هفته اول فروردین عصر و شب نرفته بودم و حالا بعد از یک ماه داشت جونم در میامد.مسول سی پی آر بودم و چه شیفت افتضاحی از آب در اومد.نمی دونم چند تا مریض به قول بچه ها اپن ماوس آوردند و من تند تند راه می انداختم.تا حالا به نظرتون رسیده بعضی وقتها همکاران بخصوص پزشکان محترم آدم را با ربات اشتباه می گیرن. قصه این بود که تا مریض میامد داخل هنوز روی تخت نگذاشته،دکتر می گفت:خانم...... یک توار قلب بگیرین.می رفتم طرف دستگاه.می گفت فشار خون .فشار خونش چند بود.نوار قلب را کنار می گذاشتم و دستگاه فشار سنج را می آوردم .می گفت آی وی اش را گرفتین؟دیدم اینطوری نمیشه.شروع کردم به روش خودم کار کردن .اول پوزیشن .بعد اکسیژن. بعد مانیتورینگ. ساکشن ،حالا آی وی و آزمایش. فشار خون،نوار قلب و... حالب بود که هر چی من سرعتم بالا می رفت اونها هم انگار خم رنگرزیه.هنوز دستورات ثبت نکرده دستور بعدی را صادر می کردند.چند بار می خواستم بگم دستور شفاهی غیر قابل اجراست مگر توی اعلام کد 99، دیدم حوصله شر ندارم. وسط این اوضاع پزشک داخلی یک مریض را هنوز روی تخت نگذاشته جو گیر شده بود وآمد وگفت: هایپرتونیک بزنید.پشت سرهم مثل نوار تکرار کرد.گفتم دکتر دارم آی وی میگرم. حتما بعدش می زنم.باز دیدم گفت: زدید؟ گفتم فیکس کنم آی وی را ،می زنم. گوش نداد گفت :همه اش رفت.دیدم نه اصلا تو باغ نیست. گفتم:دکتر زدیم اما هنوز اثر نکرده. یک کم رفت توی فکر و گفت:پس چرا؟و رفت دنبال پیدا کردن دلیلش.منم خوشحال شدم و گلوکوز پنجاه درصد مریض را زدم و بعد ش که چشمهاش را باز کرد رفتم و صداش کردم و کلی ژست خوشحالی گرفتم که دکتر اثر کرد.دکتر هم دست از سر کچل ما برداشت. این دکتر داخلی ما نوبره. روپوش تنش نمی کنه.قراره با بچه ها پول بذاریم و روپوش براش بخریم.یک آدامس بزرگ توی دهانش می گذاره و راه میره و توی کارت دستور می گذاره.اصلا هم به حرفت گوش نمیده.یک روز دیدم روپوش پوشیده .از تعجب همه بچه ها دهانشان باز مانده بود که چه عجب.بعد کشاف به عمل آمد رییس بیمارستان کشیک بوده و ایشان را دیده و وسط پاویون اعلام عمومی به پزشکان کرده که:کی روپوش اضافه داره بده به دکتر فلانی؟(منبع این نقل قول خود دکتر بود که وقتی بچه ها به شیطنت گفتند دکتر مبارک روپوشت باشه. ماجرا را تعریف کرد.) یک چیز این دکتر داخلی خوبه.اونم اینکه همه دستوراتش statاست. دلم برای روزهای بودنت تنگ شده. دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم الهم عجل لولیک الفرج
[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 10:36 ] [ فرشته مهربون ]
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام [ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 19:34 ] [ فرشته مهربون ]
هوا سرد بود و سوز داشت و هیچ نشونی غیر از خورشید خانم از بهار نمی دیدی.آخرین شیفت سال 90.عصر و شب بودم.وارد اورژانس که شدم،شلوغ بود و پر از آدم.رفتمCPR را تحویل گرفتم و تازه داشتم تیک ترالی کد را می زدم که دیدم یک برانکار در حالی که یک پسر جوان با عجله آن را به داخل هل می داد و دکتر اورژانس پشت سرش وارد شدند.تیک زدن را کنار گذاشتم و رفتم به پیشواز بیمار که پیل و زرد به نظر می رسید.پرسیدم چش شده؟دکتر گفت:یک رگ و آزمایشات روتین و نوار قلب و اکسیژن .چست پین است. پسر گفت:از بیمارستان مرخص شده و در حال رفتن به منزل حالش بد شد،که اینجا آوردیمش. نبضش زیر دست به خوبی حس نمی شد. انتهاها گرم نبود.ناله می کرد و از درد شکایت داشت.اکسیژن تراپی ، مانیتورینگ و سپس رگ و روتین برایش فرستا دم.در حال رگ گیری بودم که جوانک همراه که برای پرونده رفته بود برگشت و با صدای بلند و کنترل نشده گفت :خانم قند داره ها!گفتم خوب من که هنوز قند بهش تزریق نکردم.جوانک که انگاری تحت فشار زیادی باشد گفت:خانم صداتو بلند نکن.گفتم آقا شما دعوا داری.من که تازه دارم آزمایش می گیرم، که پیرمرد دستش را بلند کرد و گفت :اینطوری رفتار نکنید.آروم باشید. نمونه ها را که می خواستم نام نویسی کنم،پرسیدم:پدر اسم تون؟گفت:جلال ذوالفنون. یک لحظه مکث کردم و برگشتم دوباره چهره اش را نگاه کردم.خودش بود.استاد سه تار ایران. پیر و فرتوت و تکیده. رنگ رخسارش به زردی می گرایید.توان صحبت نداشت.پرل TNG برایش گذاشتم و نوار قلب و قند خون با گلوکومتر گرفتم.364.به دکتر اعلام کردم .10 واحد انسولین تزریق کردم و فشار خونش که حالا برای نارکوتیک تزریق کردن و سرم TNG باید می دانستم.فشارش 12 و نیم بود بر خلاف رگهای غیر قابل لمسش. سرم نیترو و سپس پتدین کمی آرامش کرده بود.دخترش که از راه رسید،چشمهایش باز بود و هوشیار.دست او را در دست گرفت و گفت:داشتم می رفتم.حالم خیلی بد شد. استاد 20 روز پیش CABG شده بود و صبح دیروز پلورال سنتز و بلافاصله از بیمارستان مرخص شده بود. به نظر پیل و زرد بود.هموگلوبین 10 بود اما شواهد چیزی کمتر از این را نشان می داد. حدود ساعت 4 بود که V tak کرد.البته بدون تغییر هوشیاری و همودینامیک.لیدوکایین و مجددا آمیودارون و سپس سرم آمیودارون شروع شد.خون تزریقی که برایش درخواست کراس مچ و تزریق خواسته بودیم آماده بود.به نظر ثبات پیدا کرده بود.استاد را به همکارم سپردم.در همین تحویل و تحول بودیم که جوان همراهش گفت:خانم مگر شیفت شما تمام شد؟ .اگر اتفاقی بیفتد؟من سراغ شما می آیم.گفتم انشاالله چیزی نمی شود.باشه.دخترش گفت:دهانش خشک است نمی شود آب بخورد؟گفتم در حد تر کردن دهان و زبان ایرادی ندارد. گلویم خشک شده بود.زبانم به حلق چسبیده بود.با مریم و لیلی و مرضیه رفتیم برای چای و به بقیه دخترها هم سپردیم که بیایند و بیمار را به سرشیفت سپردیم.هنوز چای از گلویم پایین نرفته بود و تازه روی صندلی آرام گرفته بودم که کد 99 اعلام شد و من عضو کد بودم.با عجله وارد CPR شدم.استاد دچار ایست قلبی شده بود. یک CPRطولانی.در حین CPR خون تزریق شد و همه با تمام وجود سعی کردند که کمی ریتم پیدا کرد و به ونتیلاتور وصل شد.هنوز عرقمان خشک نشده بود و گروه کد متفرق نشده بود که مجددا ایست قلبی کرد و احیا موفقیت آمیز نبود. کمی قبل از اذان مغرب در آخرین روزهای سال روح استاد تاب و توان جسم خاکی را برای همیشه از دست داد و به سوی حق شتافت.دخترش گریه می کرد و می گفت خدارا شکر زجر نکشید. با خودم فکر می کردم،روزی که من به نقطه پایان برسم، از راه رفته پشت سرم راضی خواهم بود؟ ماجرای این کابوس همینجا تمام نشد.تازه از شام برگشته بودیم که 115 یک دختر 13 ساله که بر اثر سقوط از ارتفاع دچار تروما به سر و لگن شده بود را به اورژانس آورد. دخترک برای آوردن فرش به پشت بام رفته بود که سقوط می کند ،به گفته همراهانش. درشت بود و قد بلند.بیش از 13 سال به نظر می آمد.موهای مشگی و مجعدش که پشت سرش بسته بود، دلت را می لرزاند. در همان بدو ورود میدریاز دوبل بود.تمام استخوانهای دست و پا زیر دستت صدا می کرد. موها و صورت غرق خون بود. هم رینوره و هم اتوره داشت..از ساعت 10 و نیم CPRشروع شد تا12 و 15 دقیقه.اما فایده ای نداشت،هر چه سعی کردیم .خون و FFP و هماکسل و .... .دخترک عجله داشت تا زودتر پر بکشد.هر چه تلاش کردیم در زمین پاگیرش کنیم نماند.تاب نیاورد و روحش خاک را ترک گفت. مقنعه سفیدم پر از خون بود، خسته بودم و خستگی به تنم مانده بود .بعد از این همه تلاش، نتیجه هیچ.با خود فکر می کردم دخترک چه آرزوها در سر داشته و چه نقشه ها برای عیدش کشیده بوده است.چشمم تر بود و خستگی یکساله روی شانه هایم الهم عجل لولیک الفرج .امروز اولین تولد وبلاگمه.امیدوارم مجبور نشم این را هم حذف کنم.
[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 11:1 ] [ فرشته مهربون ]
اولین بار که او را دیدم دانشجوی ویژه بودم و او یک کارشناس جوان پرستاری پر انرژی و آتشفشان اطلاعات.وقتی در مورد نجات جان یک انسان صحبت می کرد ،انقدر لذت بخش و امیدوار و دوست داشتنی بود گفته هایش که از بودن بر بالین یک فرد محتضر تنها احساسی که برایت می ماند شکر پروردگار برای بودنت بود.سی پی آر را چنان گویا و روان و لمس کردنی توضیح می داد که تمام توانایی هایت شکوفا می شد. همیشه توی صحبتهاش چیزی برای یادگرفتن بود.هنوز هم خیلی از نکات ریز را از حرفهای تند و با عجله اون به یاد دارم.توی جشنهای روز پرستار یک پای ثابت خاطرات خنده دار و شاد که لبخند را مهمان لب مدعوین می کرد او بود. هر وقت با دوستان و همکاران در مورد مشکلات پرستاری سمینار دوستانه راه می انداختیم سوالی که برام مطرح بود این بود:چرا توی پرستاری سمتی به او نمی دهند.جوابی هم پیدا نمی کردم. چند روز پیش خبر دار شدم با داشتن دکترای مدیریت به سمت مدیریت پرستاری استان ... منصوب شده است.هیجان زده و خوشحال شدم از این خبر. حالا اینجا براش پیغام میگذارم:همکار محترم آقای .... امیدوارم طی این سالها که ندیدمتان و از احوالتان خبر نداشتم روحیات و اخلاقیات خوب و مثبت تان را توی صندوقچه روزگار نگذاشته باشید و سه قفله کرده باشید تا این مقام را به دست بیاورید.امیدوارم یادتان نرفته باشد پرستاری سکوی پرواز شما بود. امیدوارم ویروس ریاست ذلیلی به جانتان نیفتاده باشد.دلم می خواهد پس از مدتها از بردن نام شما به عنوان مسول مستقیم و غیر مستقیم در میان کادر درمان سربلند یاد کنم و با گفتن نامتان کلی نیشخند و کنایه نثارم نشود.امیدوارم مانند دوست دیرینتان آقای عبداللهی اهل نام نباشید.خدا کند که هنوز اهل عشق باشید نه اهل عیش خدا قوت الهم عجل لولیک الفرج
[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 16:33 ] [ فرشته مهربون ]
امشب شب تولدمه.خیلی ها توی این شب شاد و خوشحال هستند و سرمست از جشن تولدشون.اما نمیدونم چرا من دلم می گیره و بغض می کنم.سالها قبل از یک هفته پیش توی خونه راه می رفتم و می گفتم مامان خانم تولدم چی میخواهی بگیری کادو برام؟یا انقدر دیگه تا تولدم مانده.روزشمار راه می انداختم. راستی فکر کنم 2 سال پیش با مطلب تولد پای خیلی ها به وبلاگم باز شد.
[ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 0:51 ] [ فرشته مهربون ]
تا همین 2 یا 3 سال پیش بود که روز تولدت یک بسته با یک نوشته به دستت می رسید که روی اون نوشته بود:همکار گرامی.........تولدت...... توی اون کاغذ که به امضای رییس بیمارستان رسیده بود تولدت از طرف همکاران و رییس تبریک گفته شده بود و برایت آرزوی شادی و شاد زیستن شده بود. بسته یک جعبه شکلات فرمند بود و کاغذ به قد یک آ 5 ساده. هرچند هدیه ای آنچنانی نیود اما هر کسی اون را توی دستت می دید بهت تبریک می گفت و در فضای پر از فشار بیمارستان و پرستاری لبخندی هر چند کوتاه به لبهات هدیه می داد. نه هدیه مهم بود و نه شکلات با ارزش و نه کسی کمبود محبت داشت.این وسط چیزی که مطلوب بود ارزش تو برای رییست بود،هر چند ظاهری. حالا 3 سالی میشه که این برنامه نمی دونم به چه بهانه ای جمع شده.نمی دونم چرا ما همیشه دوست داریم رسمهای خوب را به فراموشی بسپاریم و رسم بد جایگزینش کنیم؟ الهم عجل لولیک الفرج مشهد بهمن و اسفند 1390 باران باران باد سرد سرد سرد دعاگوی همگی بودم امیدوارم دعاهاتون قبول باشه.
[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 22:6 ] [ فرشته مهربون ]
اسلام و علیک یا علی ابن موسی الرضا سلام امام رئوف مهربانم.سلام بهانه شیعه بودنم. سلام عزیزترین داشته ایرانی ام.سلام امام رضای عزیز عزیز عزیزم. خوشحالم که بعد از یکسال دعوتم کردی و لیاقت پابوسی ات دوباره نصیبم شد.این چند وقت که فراق ات را می کشیدم نمی دانم چه کرده بودم که نمی طلبیدی ام.اما یادم هست پارسال که به دیدارتان آمدم با خودم گفتم دلم می خواهد دفعه بعد با سوز دل بیایم. و شما چه مهربانانه حاجتم را برآورده کردید.آدمیزاد است و فراموشی و من تا همین امروز فراموش کرده بودم که خودم این را از شما خواسته ام و برای همین مدام نق می زدم که آقا نمی طلبد. یا ابل الحسن می آیم افتان و خیزان و ناله کنان و دل شکسته.می دانم تو مرحم تمام زخمهایم هستی.دلم می خواهد مثل سالها قبل که بزرگوارانه در آغوش مهربانی دوست داشتنی ات زندگی را برایم معنادار کردی دوباره ... می آیم . الهم عجل لولیک الفرج نایب الزیاره همه دوستان هستم. برایم دعا کنید .برای آدم شدن.
[ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 10:18 ] [ فرشته مهربون ]
صحنه اول ورودی اورژانس یک مرد با عجله وارد اورژانس میشه و می پرسه؟اتاق زایمان کجاست.بعد یک خانم را با حال نزار که روی ویلچیر است و جلو گروهان قرار داره به جلو می راند و در ادامه یک زن و یک پیر زن در حال دویدن هستند و به سمت آسانسور اورژانس را ترک می کنند . صحنه آخر خروجی اورژانس یک مرد با یک سبد گل در حالی که با سویچ خود بازی می کند لبخند به لب و پیروزمندانه و افتخارآمیز در حال خروج از اورژانس است.یک پیرزن که ساک در دست دارد و در ادامه یک زن جوان که نوزادی در پتو پیچیده در دستانش است مسرورانه به دنبال مرد می روند.چند قدم نه چند متر عقب تر یک زن به آرامی وتنها بدن اینکه دست کسی در دستانش باشد و شانه های لرزانش را قوت ببخشد باز هم نالان و رنگ پریده می رود. مردم و مردها چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیروز لیلی که این صحنه را می دید گفت:همیشه همینطوره.زن جوان شنید و با لبخند گفت:آخه اصل اینه و به قنداق اشاره کرد. واقعا اصل کدام است؟ الهم عجل لولیک الفرج
[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 16:42 ] [ فرشته مهربون ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||